تبليغاتX
غم غربت من

غم غربت من

دوستت دارم

پرنده ای که مال تو نیست 100 قفسم بسازی بازم می میره

من و یک راه نرفته     من و یک قلب شکسته      من و یک حرف نگفته

من و یک عشق نهفته      من و یک خیال باطل    من و شمعی درته دل

من و آن گنه که چون شد     من و این دلی که خون شد     من و یک کوچه خلوت 

من و زخم یک خیانت      من و یک صورت بی رنگ    من و یک خنده بی درد

من واین همه مصیبت     دنیامون نمی شه بهتر     دنیامون رنگ عذابه

زندگی کردن محاله     یه امیدم به خلایق    امید اصلی ام به خالق

ياد يه روزغمگين پاييزي كه دل آسمون گرفته بوداومدي بازبه خونه

 

كوچيك دلم اون روزا خيلي بچه بودم معني عشقوهنوزنفهميده بودم توبه

 

 من خنديدي تا به خودم اومدم خودموتنهاتوي كوچه ديدم.

 

سركلاس درس مرغ انديشه ام پرمي زدو ميومد پيش تو

 

دبيرمون مي گفت: به چي فكر مي كني ميگفتم هيچي . امتحانانزديكه بايد

 

 

به فكردرسها باشم .دبيرمون مي گفت : دروغ نگوعشق چيزخوبي نيست

 

پسراهمشون بي وفاهستندهمشون هوس دارند . گفتم پسرا اگه بي وفان

 

يارمن وفا داره آخه اون منو تنها نمي زاره آخه اون دوستم داره

 

روزهاازپي هم مي گذشت يه روزظهرتابستون توي كوچه صدايي شنيدم ميدوني چي ديدم…

توروديدم يه دست گل دستت بودويه كت وشلوارسفيد قشنگ تنت

 

بودچشمام توچشمات خيره شدنگاهم پرازاشك حسرت شداون موقع تازه

 

 يادحرف دبيرمون افتادم كه مي گفت:پسراهمشون بي وفان همهشون

عاشقوبازي دادن

واقعا همشون بي معرفتن…

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 18:46  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:12  توسط حسین  | 

شبی را بدون تو باید سحر کرد

شبی را بدون تو باید سفر کرد

شبی را بدون تو نمی توان سحر کرد

شبی را بدون و باید به در کرد

شبی را بدون تو بی بازگشت

شبی را که می توان به خاطرت از جان گذشت

شبی را که تو می آیی از آن را

شبی را بوسه زنم این راه را تا انتها


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:11  توسط حسین  | 

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:49  توسط حسین  | 

بهترین کدها و بهترین دانلودها در میلی جون

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:29  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:25  توسط حسین  | 

ای لحظه ساز لحظه های عاشقانه من ... من عاشق با تو بودنم ... من عاشق با تو موندنم ... ای سلطان قلبم ... ای بی همتای من ... ای عشق اول و آخر من ... ای همه وجود من ...فقط تو را دوست دارم !  ای لحظه ساز لحظه های عاشقانه من ... من عاشق با تو بودنم ... من عاشق با تو موندنم ... تو ماندگاری در دلم  ... تو را از یاد نمی برم ...تو همه وجودمی ...فقط تو را می خواهم ... ای لحظه ساز لحظه های عاشقانه من ... من عاشق با تو بودنم ... من عاشق با تو موندنم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:7  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:5  توسط حسین  | 

تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد


سخت ترین دیدار ، دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو



نگاش کنی و بازمثل روز اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری.



بخوای همه تنهایی رو که به امید دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ، به چشماش



نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم باهمه قلبت دوستش داری.



اما ببینی چشماش داد میزنه که دلش مال یکی دیگس
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:25  توسط حسین  | 

ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني اما نزن...ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاري اما نزار...ميدونم ميتوني بريو باكس ديگه‌اي دوست شي اما نشو...ميدونم ميتوني جواب منو ندي اما بده...ميدونم ميتوني نابودم كني اما نكن...ميدونم ميتوني واسم اف نزاري ولي بزار
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:14  توسط حسین  | 

شب /ارزوهای عبث /چشمانی بیدار تا سحر
شب/سکوت/لحظه های متورم/دستانی خالی تر از دیروز
شب/خلوتهای ناب/مرور حسرتهای کهنه/ تهی از بیداری فریاد
شب/گریه/ موسیقی بی مفهوم/دفتر خیس از دانه های اشک
شب با مرگ همه ی آرزوهای نو رسیده صبح با مدفون کردن اجساد تازه ی امید ها در زیر خروارها لحظه ای که گذشته بی پروا و موذیانه سر در اتاق و خانه و هستی من میکشد.
شب در پس شکست خورشید مغرورانه چون هر روز میاید و من مبهوت و متحیر مانده ام به این بازی هر روزه.
شب با چین کمر پر شهوتش دامن به روی اسمان میکشد و در تنگنای این هستی کور مستانه میرقصد.
ومن هنوز در سطر اول این تحلیل مانده ام ٬
که چرا شب تاراج گر حس سرمستی هر روزه من است. شب خود را خلاصه کرده است در دو واژه اما در پس این دو واژه هزاران درد هزاران غم هزاران حس نا اسوده و سردر گم بیدارند
شب هیچ گاه مردد نیست هیچ گاه مضطرب و پریشان نیست اما با امدنش همه چیز را میشکند بغض را با هر چه سختی میشکند غرور را مستی رابا خود میسوزاند و میشکند
شب شهر بی بارانی نیست٬ هزارها باران چشمهایی را در خود دارد که شرم از او ندارند و همیشه با او میبارند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط حسین  | 

می دونی عشق یعنی چیی؟

     عشق يعنی حسرت شب های گرم

عشق يعنی ياد يک رويای نرم

عشق يعنی يک بيابان خاطره

عشق يعنی چهار ديوار بدون پنجره

عشق يعنی گفتنی با گوش کر

عشق يعنی ديدنی با چشم کور

عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

عشق يعنی آخر خط بهشت

عشق يعنی گم شدن در لحظه ها

عشق يعنی ابيه بی انتها

عشق يعنی يک سوال بی جواب

عشق يعنی راه رفتن توی خواب ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:26  توسط حسین  | 

پسر ميگه :دوست دارم ) ( دختر ميگه :خفه شو ) ( پسر : عاشقتم ) ( دختر : خفه شو ) ( پسر : ميميرم واست )‌ (دختر : خفه شو ) ( پسر : فدات شم) ( دختر : خفه شو ) (پسر : نوكرتم و خاك زير پاتم )‌ ( دختر : خفه شو ) ( پسر : زنم ميشي ؟ ) ( دختر : جدي گفتي ؟ ) ( پسر : خفه شو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:23  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:21  توسط حسین  | 

عشق واقعی

 معشوق از عاشق پرسید....من قشنگم؟ عاشق جواب داد ... نه ..پرسید دلش می خواد با اون باشه؟باز جواب داد .. نه ..اگه ترکت کنم گریه می گنی؟نه..معشوق با چشمان پر از اشک می خواست عاشق را ترک کند که او دست معشوق را گرفت و گفت :تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی...من نمی خوام با تو باشم من نیاز دارم که با تو باشم...اگه بری گریه نمی کنم بلکه می میرم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط حسین  | 

خودکشی

یه اتاقی باشه گرم گرم....روشنه روشن....تو باشی من باشم....کف اتاق باشه سنگ سفید....تو منو بغل کنی که نترسم....که سرد نشم....که نلرزم....اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز ....منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم....با پاهات محکم منو گرفتی....دو تا دستم دورم حلقه کردی....بهت می گم چشاتو می بندی؟میگی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شه....می دونی؟می خوام رگ بزنم ....رگ خودمو مچ دست چپمو....به حرکت سریع....به ضربه عمیق....بلدی؟ولی تو که نمی دونی می خوام رگ بزنم .....تو چشاتو بستی ....نمی دونی من تیغ از جیبم در میارم....نمی بینی که سریع می برم....نمی بینی که خون فواره میزنه....روی سنگای سفید ....نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم آ آ آ خ که تو چشاتو باز نکنی و منو نبینی.... تو داری قصه می گی....دستمو میزارم رو زانوم...خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم می ریزه رو سنگا....قشنگه مسیر حرکتش ....حیف که چشات بسته است و نمی تونی ببینی ...تو بغلم کردی ....می بینی که سرد شدم....محکم تر بغلم می کینی که گرم بشم....می بینی که نا منظم نفس می کشم.... تو دلت می گی آخه دوباره نفسش گرفت.... می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر می شم ....می بینی دیگه نفس نمی کشم .... چشاتو باز می کنی می بینی من مردم....می دونی ؟من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن....از تنهایی مردن....از خون دیدن....وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم....مردم مردن خوب بود اروم اروم ....گریه نکن دیگه ....من که دیگه نیستم چشاتو ببوسم بگم خوشگل شدم!!!بعدش تو بخندی وسط گریه هات ...بخند بخند دیگه ...گریه نکن...خوب؟ دلم می شکنه ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:56  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:22  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:14  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:11  توسط حسین  | 

فرشگان روزي از خدا پرسيدن :

بار خدا يا تو كه بشر را اين قدر دوست داري غم را ديگه چرا افريدي.

خداوند گفت:

غم را به خاطر خودم افريدم . چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خاق نمي افتد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:6  توسط حسین  | 

امواج ديوانه

از دريا پرسيدم:كه اين امواج ديوانه توي تو از كرانه ها چه مي خواهند

چرا اينان پريشان و در به در سر به كرانه هاي از همه جاي خبر مي زنند؟

دريا در مقابل سوالم گريست !امواج هم گريستند

ان وقت دريا گفت : كه طعمه ي مرگ تنها ادمي نيست امواج هم مانند ادمها مي ميرند و اين امواج زنده هستند كه لاشه امواج مرده را شيون كنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:1  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 10:39  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:11  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:4  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 16:3  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 16:0  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:58  توسط حسین  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 15:54  توسط حسین  |